ﺁﺟﺮ ﻣﯽ ﭼﯿﻨﻢ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ
ﺩﻭﺭ ﺗﺎ ﺩﻭﺭِ ﺑﻮﺩﻧــــﻢ ﺁﻧﻘـﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﯾــﻮﺍﺭﯼ ﺷﻮﺩ
ﺗﺎ ﻫﯿﭻ ﺍﺣﺴـﺎﺳــﯽ ﻧـﺘﻮﺍﻧــﺪ ﺳَــﺮَﮎ ﺑﮑﺸﺪ
ﻭ ﺳَﺮ ﺑﻪ ﺳَﺮﻡ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ …
ﻣﻦ ﺟــﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺩﯾــﺮﻭﺯ ﺟــﺎ ﻣﺎﻧـــﺪﻡ
ﮐﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ امشب
ﺯﯾﺮِ ﺑــــــﺎﺭﺍﻥ ﺷﺴﺘﻢ ﺍﺯ “ ﻋﺸــــﻖ”.
عاقبت روزي مزار سرد من..
جاي دنجي برايت ميشود ..
عکس من با آخرين لبخند من ..
شاهد شب گريه هايت ميشود ..
ميگذاري سر به روي گور من ..
سنگ قبرم ميشود دنيای تو ..
ازتمام آنچه باهم داشتيم..
ياد من ميماند وفردای تو !!!
خوش کرده ای ..
در تمام عاشقانه هایم
میخواهم از تو نوشتن استعفا دهم ...
اما ..
نه تو رها میکنی دلم را ...
نه شاعرانه هایم دل میکنند از تو...!
نظرات شما عزیزان:
|